
|
شطحيات عموقاسم | |
|
2 به خدا اصلا حال ندارم که چيز ميز بنويسم، ولی خوب ديگه ناچاريه. سهشنبه مُجی از بابلسر اومد. اومد تهران پيش من. اسماعيل هم باهاش بود( از بچههای باحال اتاق مُجی اينا ). کلی گپ زديم و فرداش رفتيم دانشگده ادبيات که خانم آريان رو ببينيم. رفتيم و به طرز معجزه آسايی خانم آريان رو ديديم. نگاههای هرسهتامون حسرتآميز بود. همون نگاههايی که توی بابلسر به همديگه مینداختيم. اون غروب کنار ساحل بابلسر همه بچهها جمع بوديم... آتيش روشن کرديم... شعر خونديم... بارون اومد... خيس شديم... خيسِ خيس شديم... خيسِ خيسِ خيس شديم... بليطامون رو برای تهران کنسل کرديم و فردا با همين نگاههای حسرتآميز چهارشنبه، خداحافظی کرديم. چقدر زود ميگذره. شب رفتيم کلاس آقاجان. آقا اون شب يه جورايی شد يعنی راستشو بخواين ما يه جورايی شده بوديم. فردا شبش هم که آقاجان اومد دعای کميل بخونه، اولش گفت که بچهها خيلی باحالن و شروع کرد به خوندن که دوسه جمله اول بود که گفت که ما اون حالی که بهش دست داده بود رو به هم زديم و تموم کرد ... نمیدونم که چی شد ولی من که خيلی شرمنده آقا شدم ... بابا آقا خودش گفته که : بازار خودفروشی از آن سوی ديگر است پس آقاجان ما اومديم ديگه... يا علی! عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي